بگونيا
گاهي وقت ها، حرف هاي عجيبي مي زني
يعني چه كه
قفس كبوترها
بوي توجه مي دهد؟
ساعتت را كوك كن
تا از دلم عقب نماني
يعني چه كه
پاسخ صبح بخير را
با آئينه مي دهي
راستي! اين ديگر نوبر است
مي گويمت كجا؟
مي گويي..تا يك نگاه نو
از تو چه پنهان
به جان نگاهت قسم
ديروز راه افتادم و
قفس كبوتر هارا گشودم
آخر دو زنداني و دو تخم شكسته
ديگر توجه به چه كارشان مي آيد؟
كمتر مژگان بلندت را خسته كن
كمتر دستان كشيده ات را به گونه هاي باد هديه بده
كه باور كن ساعت را اگر كوك نمي كردم
زودتر به اداره مي رسيدم
به همه گفتم سلام
:گفتند
ظهر عالي بخير!
هيچ كس جز خودم شرمنده آن همه خطوط موازي نشد
برگشتم
گفتند كجا؟
جوري نگاهشان كردم كه تا به حال نديده بودند
آنها هم .. بگذريم
من كه نفهميدم چه مي گويي
اما
قدر زبان خودم
از تو مي پرسم
از اداره تا حرارت چشمانت
وقتي كه دلتنگ آن همه محبتم
اگر هوا صاف باشد
چقدر ، پياده راه است؟
نگران نباش ، گل هميشه بهار
آدرست هنوز درون جيب هاي دلم محفوظ است!
+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت12:47 بعد از ظهرتوسط پائیز |
بگونيا
از من مي پرسند كيستي تو
از من جواب؟
چه بهتر از اين؟!
گاهي به شكل نيما
حرفي نگفته داري
گاهي بسان مهشيد
چون كوه؛ استواري
گاهي شبيه نوشين
از مهر؛ بي قراري
همچون نگاه فاطي
در شرم خانه داري
آرپينه را ز پاكي
در ياد من مي آري
چون ياد سبز آيدا
در ذهن من رواني
پرخنده چون شميمي
چون ياس؛ گلنشاني
چون نجمه پرهياهو
شيرين و شادماني
ابري شبيه مهسا
منقوش آسماني
توصيف تو همين است
مجموع دوستاني
دردا كه گاه چون من
در دام يك خزاني
با اين همه عزيزم
مخلوق شعر خستم
در قلب من نهاني
با گاه هاي آرام..
با چشم هاي گيرا...
آري....
بگونيا!!
+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت11:21 قبل از ظهرتوسط پائیز |
بگونيا
سفر كه مي روي
مي نشينم پشت پنجره
و انتظار را بو مي كشم
و كبوترهارا
كه جاي تورا در باغچه سبز مي كنند
مي بينم
و از خدا مي خواهم
روزي كه بازمي گردي
باران باشد
زير باران
زيبا كه هستي
زيبا تر مي شوي
چتري هاي گلبرگ هايت
ماواي امن من
با برگ هاي تو يكرنگ مي شوم
از تو كه كمترم
اندازه چشمان تو خوشرنگ مي شوم
زير باران
قطره هائيست
به گونه هامان كه مي خورد
شرم مي كنيم!
بگونيا
سفر كمتر برو
من به كنار..
باغچه دلتنگ مي شود!!
+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت11:19 قبل از ظهرتوسط پائیز |
بگونيا قبل از هرچيز مرا مي بخشي!
در اين شعر كمي با خاطراتمان مزاح كرده ام. و اما به چشم هايت قسم...
همه چيز جديست!
.
*********************************
بگونيا!
اينقدر با من همچون پيرمردها برخورد نكن!
در جواني به زردي نشسته ام
تو
مرا پيرتر مكن
اينقدر نگو
تا نيمه هاي شب
پاي تلوزيون
امواج كسالت را
به چشم هايت راه مده
آنقدر مرا
به كوچه هاي خيس باراني
به خنده هاي شوق
به عشق ، پنهاني
سفارش نكن
اينقدر نگو:
( آهاي
سر ساعت
قرص هاي محبتت را بخور
و شربت سينه ات
عجب مكان امنيست
و چه نواي خوشي دارد!)
بگونيا
آنقدر كه من و تو
پنج شنبه ها به پارك رفته ايم
كلاغ ها نرفته اند
و گنجشك ها در حسرتند
باز هم دست بر نمي داري؟
با اين مانداب
شتاب تا به كي؟
گاهي غيض كه مي كني
خنده ام مي گيرد
با اون گونه هاي نوش
شبيه عروسك هاي شب عيد مي شوي
و فرياد مي كني:
(تنبل! پاشو !
جوراب هايت بوي درجا زدن مي دهد
برو بشوي
لباس شوئي سفر هميشه مهياست
.
.
خب؛ عزيز دلم
خودم همه را مي دانم
ولي خودمانيم
گاهي حرف هايت
همه را بايد
آويزه گوش كنم
به قول خودت
يادم باشد
شبها دهان و دندان هايم را
خنده بزنم
و صورتم را از غم
اصلاح كنم
و مو هايم را
به سوي فردا شانه بزنم
!بگونيا
آه، بگونياي زيبا
اگر با من عين پيرمردها رفتار نكني
قول مي دهم شب ها زودتر بخوابم
تا تو بالاي سرم
زودتر بيدار بماني
مگر..
همين را نمي خواهي؟!
+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت11:18 قبل از ظهرتوسط پائیز |
بگوينا!
خلوت كوچكي داريم
با آسماني به اندازه
كه ستاره هايش دست يافتني اند
كسي را به آن راه مده
بيا عصرها
روي صندلي هاي حصيري مان
چاي بنوشيم
تا من برايت
از داستان هاي لويي پانزدهم بخوانم
و تو به آن همه تفاخر بخندي
اگر سردت شد
بازوانت را با نگاهم بپوشانم؛ گرم بفشارم
و به تو بگويم
زمستان كه مي شود
رنگ كبود ناخن هايت را دوست دارم!
بگونيا
در ديدارهاي پاييزيمان
چه عجيب است
پشت پنجره كه مي نشيني
تمام آسمان و درختان
به تو اشاره مي كنند
حسودي مي كنم!
و تو چون تنديسي مقدس
تبسمي آرام بخش داري
دارم ديوانه مي شوم!
خداي من..
چقدر دوستت دارم...
+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت11:15 قبل از ظهرتوسط پائیز |
بگونیا
بعضی روزها
یک جور عجیبی
دلتنگ می شوی
از لالایی گفتنت می فهمم
از مردمک چشمانت
که می لرزد
گلوی نازنینت
پشت خنده هایت
و اما من
خب...قد یک آدم می فهمم
نه به اندازه تو
بگونیا
مرا می بخشی!
اینطور که می خندی..
من گریه می کنم!
+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت11:52 بعد از ظهرتوسط پائیز |
بگونيا
گاه سرخ
گاه قهوه اي
گاه سفيد
گاه ارغواني
-------
مي نشيند بروي برگ هايت
تب و تاب جواني
از ريشه هاي مبهم سرتابه پا وفا
از گلبرگ هاي سپهري ات
در خاك تنسك نشسته اي و با من بگو از آن
ايثارگري ات
--------
بگونيا
من قهقراي قطبي ترين شبم
اي خوب چشمگير!
كاش همچو تو
ريشه درون خاك نيايش فرو زنم
پشت حريم خواب
از لاي طيف شب
با يك بغل نياز
آن كس كه نام تورا بانگ مي كند
منم!
+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت11:51 بعد از ظهرتوسط پائیز |


